شمارهٔ ۵۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو غنچه نیست نهان از کسی دفینهٔ ما
کف گشاده بود همچو گل خزینهٔ ما
به هرکجا که به سنگی رسید، همچون موج
بغل گشاده دود سویش آبگینهٔ ما
شدیم خاک و فلک را چو شیشهٔ ساعت
برون نمیرود از دل غبار کینهٔ ما
چهار موجه بود یک رباعی مشهور
که بحر یاد گرفتهست از سفینهٔ ما!
ز بس نرفت برون هرکه جا گرفت در او
بود چو صفحهٔ تصویر، لوح سینهٔ ما
چون این در آینه صورتپذیر نیست سلیم
زمانه کیست که پیدا کند قرینهٔ ما؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و غنای عاطفی و روحی اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویر طبیعی مانند غنچه و گل، و همچنین مفاهیمی چون کینه و دوستی، به عمق احساسات انسانی و تجربیات زندگی پرداخته است. او میگوید که مانند یک گنجینه، احساسات و درونیات ما نهان و دلنشین هستند، و در مواقعی که با چالشها روبرو میشویم، این احساسات بروز میکنند. در پایان، شاعر به دشواریهای درک و فهم این عمق احساسی در زمانه میپردازد و اشاره میکند که زمانه نمیتواند به راحتی به درک این احساسات دست یابد.