شمارهٔ ۵۹۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سر کوی تو جمعند پریشانی چند
بند بر بند قبا بافته عریانی چند
دل دیوانه ی ما زلف ترا در کار است
باید این سلسله را سلسله جنبانی چند
کشتی ما نه چنان هم به کنار آمده است
که توان قطع نظر کرد ز طوفانی چند
از دکانی که گشوده ست جنون، می پرسد
گل چو خمیازه کشان چاک گریبانی چند
خوش نگردد دلم از گریه، که خرم نکند
خرمن سوخته را قطره ی بارانی چند
یک نگین وار زمین است و هزاران جمشید
مانده از این ده ویران شده دهقانی چند
شده مرهم طلب ای همنفسان زخم سلیم
نیست گر معدن الماس، نمکدانی چند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلتنگی میپردازد و نشاندهندهی حال و هوای شاعر در مواجهه با معشوق است. شاعر از پریشانی و سردرگمی در کوی محبوب سخن میگوید و به زلف معشوق که دل او را مشغول کرده، اشاره دارد. همچنین به طوفانها و مشکلات موجود در زندگی اش اشاره دارد که نمیتواند از آنها بگذرد. او به زیباییهای عشق و درد و رنجهای ناشی از آن نیز اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که در این ویرانیهای زندگی، چیزی شگفتانگیز و کمنظیر وجود دارد که همچنان آن را جستجو میکند. در نهایت، شعر به نوعی طلب و جستجوی بهبودی و آرامش در میان دشواریها میپردازد.