شمارهٔ ۶۰۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خروش فتنهای از روزگار میآید
چو بانگ سیل که از کوهسار میآید
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربند
که رخنهایست کز اینجا غبار میآید
ز چوب عود بود کشتی فناطلبان
که هرچه غرق شود زان، به کار میآید
جنون ز سبزهٔ خط تو در سرم گل کرد
که از خزان تو بوی بهار میآید
گرم به وصل رساند سلیم، نیست عجب
که هرچه گویی ازین روزگار میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به فرا رسیدن فتنهای از روزگار اشاره میکند که مانند صدای سیل از کوهها به گوش میرسد. او از شنوندگان میخواهد که برای دستیابی به صفای دل، از دنیای پُر اشتباه چشم بپوشند، زیرا این دنیا باعث میشود که غبار بر زندگی آنها نشسته و در آن رخنه ایجاد شود. همچنین، کشتی فناطلبان با چوب عود ساخته شده و هر چیزی که در این مسیر غرق شود، به کار میآید. شاعر به عشق و جنون ناشی از زیبایی معشوق نیز اشاره کرده و میگوید که خط معشوقش او را مملو از حس نشاط و بهاری کرده است. در پایان، اشاره میکند که اگر کسی به وصال معشوق برسد، این امر شگفتانگیز نیست، چون هر چیزی در این روزگار چنین تاثیری دارد.