نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۰۷ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد

چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد

چه احتیاج به قاصد نیازمند ترا

که از صریر قلم، نامه را جواب آمد

خیال می کنی از بس فریب و پرکاری

هزار بار به دنیا چو آفتاب آمد

ز بس که خورده دل من فریب تشنه لبی

ز موج شعله به گوشم صدای آب آمد

سلیم می برم امشب به پای خم شمعی

که پیر دیر، شب رفته ام به خواب آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و شگفتی عشق و احساسات اشاره می‌کند. او از حالاتی مانند سرخوشی، اندوه و خواب صحبت می‌کند و به تأثیر عمیق عشق بر دل و جانش می‌پردازد. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که نیازی به پیام‌آور نیست چرا که خود عشق پاسخ‌ها را به او می‌دهد. شاعر احساس می‌کند که تجربه‌های زندگی مانند آفتاب درخشیده و او را به جنبش درآورده‌اند. در انتها، به یاد شمع و شب می‌افتد که نمادهایی از امید و روشنایی هستند، در حالی که او خود را در نشئگی و خواب عشق غرق می‌یابد.