شمارهٔ ۶۲۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
قدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد
در آن زلف از ضعیفی می دهد آهم نشان از دل
که سوزن می شود پیدا چو شب با ریسمان گم شد
علاج داغ دل کردیم اما درد پنهان را
ره بیرون شدن از کوچه های استخوان گم شد
ز شور عندلیبان سرو و گل در رقص می آیند
چمن رنگ دگر پیدا کند چون باغبان گم شد
به بزم وصل خود تا چند می گویی مرا گم شو
نه سیمابم، میان انجمن چون می توان گم شد؟
عبث خاک وطن از انتظارم چشم بر راه است
که عنقا تا قدم بیرون نهاد از آشیان، گم شد
طلبکار سخن عشق و زبان از شرم خاموش است
چو پیدا شد خریداری، کلید این دکان گم شد
جهان بیاختیار آرامگاه اهل دل باشد
که شب منزل شود، هرجا که راه کاروان گم شد
ز بیم زندگی بر جان نظر در حشر نگشایم
نگوید تا زمین از جای رفت و آسمان گم شد
غلام و پاجی هندوستان از فارسی گفتن
نمیدانند حرفی غیر این بشکست و آن گم شد!
سلیم این در جواب سحرپردازی که میگوید
کتاب حسن را جزو محبت از میان گم شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل به تصویر کشیدن اندوه و دلتنگی شاعر است. او از فقدان و گمشدگی چیزهایی در زندگی صحبت میکند، از جمله غم، عشق، و احساسات. شاعر به ساقی یادآوری میکند که کاش قدح را زمین نگذارد چون آسمان تاریک شده و شادیها گم شدهاند. او از دلتنگیاش و دردهایی که در دلش نهان است سخن میگوید و به یاد میآورد که بسیاری از زیباییها و احساسات انسانی در این دنیای بیثبات گم شدهاند. در نهایت، شاعر اشاره میکند که در این جهان، برای اهل دل هیچ آرامشی وجود ندارد و همه چیز در جستجوی گمشدگان است.