شمارهٔ ۶۲۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر که ناله مرا گرم چون جرس گیرد
ز دود آه دلم صبح را نفس گیرد
ز قید باده پرستی دم نیم آزاد
چو محتسب بگذارد مرا، عسس گیرد
ز دام زلف تو بیکار شد چنان صیاد
که همچو طفل به صد حیله یک مگس گیرد
کند خیانت یک نفس، کشوری ویران
یکی ست دزد و عسس صدهزار کس گیرد
به غیر جانی ازو نیست شرمساری ما
زمانه هرچه به ما داده است، پس گیرد
روم سلیم چو سوی چمن، به هر قدمی
هزار جای سرراه من قفس گیرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به احساسات و تنهایی خود در صبحی سرد اشاره میکند. او از درد و غم دلش و تأثیر آن بر زندگی و احساساتش میگوید. همچنین به تمایلش به رهایی از قید و بندهای دنیا و عشق اشاره دارد و تشبیهاتی از صید و مگس برای انتقال حس آزادی و در عین حال محدودیت استفاده میکند. شاعر در نهایت به این نکته میرسد که زمانه همه چیز را از او میگیرد و او در تلاش برای یافتن آرامش و رهایی است.