نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۳۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به عشق، کار جز از دست من نمی آید

بیار تیشه که از کوهکن نمی آید

فغان که هرکه قدم در حریم عشق نهاد

چو شمع زنده برون ز انجمن نمی آید

چو طفل، گریه ی ما شرح درد پنهان است

سخن مپرس که از ما سخن نمی آید

بیا و بلبل و گل را ز خویش ممنون کن

بهار بی تو به سوی چمن نمی آید

ازان چو طفل بر احوال خویش می گریم

که ریشخند بزرگان ز من نمی آید

بیان لذت لب تشنگی سلیم از شوق

نمی کنیم، که آب از دهن نمی آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات و دردهای عاشقانه می‌پردازد. او بیان می‌کند که در عشق، کار دیگری جز تسلیم وجود ندارد و نمی‌تواند از عواطفش فرار کند. عشق آن‌قدر عمیق و پرمعناست که گفتن آن‌ها برایش دشوار است و تنها می‌تواند احساساتش را با گریه نشان دهد. همچنین، او از بی‌تابی‌اش در نبود معشوق می‌نالد و می‌گوید که بهار و زیبایی زندگی بدون او معنایی ندارد. در نهایت، او اشاره می‌کند که بیان لذت‌ها و تشنگی‌ها نیز در غیاب عشق برایش ممکن نیست.