شمارهٔ ۶۵ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
کی به دل آرم خیال آشیان خویش را
کز قفس بیرون نمی خواهم فغان خویش را
همچو مجنون ناتوانی از کجا، عشق از کجا
یافت در صحرا مگر دیوانه جان خویش را؟!
در گلستان محبت، عاقبت چون فاخته
بر سر سروی نهادم خان و مان خویش را
نام آن لب بردم و شد عمرها کز ذوق آن
می مکم چون غنچه اطراف دهان خویش را
ای هما، از پهلوی خود کن قناعت همچو من
آخر از بهر که داری استخوان خویش را
آب و نان دیگر نمی خواهم سلیم از روزگار
همچو ساغر وقف می کردم دهان خویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره longing و آرزوی انسانی برای دستیابی به عشق و آرامش است. شاعر از محدودیتها و دشواریهای زندگی صحبت میکند و به دنبال مکانی برای آرامش و عشق است. او به عشق مجنون اشاره میکند و میگوید که باید برای رسیدن به عشق تلاش کرد، حتی اگر در این راه دیوانه به نظر برسد. در نهایت، شاعر به قناعت و راضی بودن از شرایط خود اشاره میکند و بیان میکند که دیگر به چیزهای مادی نیاز ندارد و فقط از عشق و زیبایی زندگی راضی است.