شمارهٔ ۶۷۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دارد از داغ دل من خاطر مرهم غبار
می نشیند در دل تنگم به روی هم غبار
نیست بر خاطر مرا گرد ملال از هیچ کس
همچو اخگر خود به خود گیرد دلم هر دم غبار
گرد کلفت بس که می ریزد ز دامان فلک
در چمن آیینه ی گل گیرد از شبنم غبار
من نمی دانم که از آه دل محزون کیست
این قدر دانم که پیچیده ست در عالم غبار
گریه گرد کلفت از دل کی برد ما را سلیم
در دیار ما نمیگردد ز باران کم غبار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به درد و غم دل خود اشاره میکند و میگوید که غبار اندوه و tristeza بر دل تنگ او نشسته است. او احساس میکند که هیچ چیز نمیتواند این غبار را از دلش پاک کند و اندوهش به صورت خودبخود ادامه دارد. در این عالم، غبار ناشی از آلام و نگرانیها حاکم است و او نمیداند که این غم از کجا نشأت میگیرد، تنها میداند که این غبار در زندگیاش پراکنده شده است. در نهایت، ابراز میکند که در دیار او باران نیز نمیتواند از غبار اندوه کم کند.