شمارهٔ ۶۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم به عشق هلاک است کینه خواهی را
که دام عیش بود موج بحر ماهی را
کسی که باخته نقد شباب را، داند
که گریه نیست عبث شمع صبحگاهی را
گدای میکده آرد فرو چو شیشه ز طاق
به زیر پای نهد تخت پادشاهی را
ز نسبت خط و خال تو برق چون لاله
درون دیده ی خود جا دهد سیاهی را
خراب آنکه مرا خواهد از شراب کند
چو ابلهی ست که راند به آب ماهی را
فغان ز چشم تو، آری پدر مرا می گفت
که ره به خانه مده چون کمان سپاهی را
سلیم، قاتل ما صلح چون کند در حشر
چگونه ما نگذاریم دادخواهی را؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به عشق و احساسات عمیق خود اشاره میکند. او میگوید که عشقش او را به هلاکت میکشاند و کینهتوزی را با عیش و خوشی مقایسه میکند. همچنین به تجربه شخصی خود در نوجوانی اشاره میکند و به بیفایده بودن گریه در صبح میپردازد. او از مقام و ثروت دنیا صحبت میکند و بیان میدارد که تنها عشق و احساسات واقعی ارزشمند هستند. در ادامه، به زیبایی معشوق و تأثیر آن بر خود اشاره کرده و از دلتنگی و بلاتکلیفی در عشق میگوید. او همچنین به جدال تضادها در زندگی و ضرورت احقاق حق اشاره میکند. در کل، ابیات نشاندهنده عمیقترین احساسات انسانی است که در بازیهای عشق و زندگی مطرح میشود.