شمارهٔ ۶۸۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس
همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی و بس
توشه ای در راه شوق او مرا همراه نیست
در بغل از داغ دل دارم نمکدانی و بس
از سر عالم گذشتم همچو خورشید ای فلک
چون مه نو از تو می خواهم لب نانی و بس
مستی ام نگذاشت تا علم دگر حاصل کنم
همچو بلبل خوانده ام درس گلستانی و بس
بس که از سرگشتگی ها رفته ام در خود فرو
مانده چون گرداب از اعضایم گریبانی و بس
از خیال روزگار رفته روز و شب سلیم
در نظر دارم همین خواب پریشانی و بس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار احساساتی عمیق و ملتهب را بیان میکند. او به تنهایی و دلتنگی خود اشاره میکند و میگوید که از عشق و شوقی که دارد، هیچ توشهای ندارد. به نوعی خود را در یک گرداب احساسی محصور میبیند و در تلاش برای رسیدن به آرامش و معانی عمیقتر است. او به خورشید و مه نو تشبیه میشود و از زیباییها و لذتهای زندگی میگوید، اما در عین حال از بیقراری و نشاط درونی خود نیز سخن میگوید. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در روزگار پر از اضطراب تنها خوابهای پریشان و ناپایداری را در نظر دارد.