نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۹۹ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کار عاشق واژگون باشد ز سیر اخترش

گر در آتش پا گذارد، بگذرد آب از سرش

شد دماغم از می گلگون، دکان گلفروش

باغبان کو تا زنم گل های او را بر سرش

شکوه کم کن از تهیدستی که جم رفت و هنوز

در گرو مانده ست پیش می فروش انگشترش

سرگذشت کیقباد و این جهان دانی که چیست

کودکی کز خانه بیرون کرد او را مادرش

سرو و گل سودی ندارد رند شاهدباز را

تاک را هم دوست می دارم به ذوق دخترش!

حمله گر آرد به جلاد اجل مژگان او

همچو ماهی می جهد از دست بیرون خنجرش

من به این افلاس و هر مصرع که می گویم سلیم

می نویسد بر ورق ایام با آب زرش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مضامین عاشقی و دشواری‌های زندگی می‌پردازد. او می‌گوید که عشق می‌تواند خطرناک و دردآور باشد و گاهی انسان به آتش می‌زند. شاعر از زیبایی‌ها همچون گل و باغبان یاد می‌کند و تأکید دارد که ارزش‌ها و نعمت‌ها در دنیای بی‌ثبات مدام در حال تغییرند. او به تهیدستی اشاره می‌کند و می‌گوید که در زندگی چه گاهی فانی می‌شود و چه گاه ابر و باد در حال گذرند. شاعر در نهایت با تأکید بر احوال خود، به این نکته می‌رسد که در سختی‌ها گفته‌هایش به نوعی در تاریخ ماندگار می‌شود.