نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۰۴ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خبر بگیر ز احوال خضر در کویش

که آب تیغ رسیده ست تا به زانویش

حدیث معجز عیسی که راز پنهان است

مباد گل کند از غنچه ی سخنگویش

به نوبهار رخ او اگرنه بیمار است

در آفتاب چرا خفته است آهویش

به دفع خصم، همین همت است اسبابم

بود فلاخن مرد برهنه، بازویش

سلیم شیشه ی ما را درین جهان خراب

کسی ندید که سنگی نزد به پهلویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احوال خضر در کوی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که وضعیت او به شدت وخیم است. همچنین به معجزات عیسی و رازهای نهفته‌ای که در آن‌ها وجود دارد، اشاره می‌کند و نگران این است که این معجزات فاش نشود. شاعر در ادامه به زیبایی و شگفتی‌های طبیعت اشاره می‌کند و می‌پرسد که چرا آهو در آفتاب خوابیده است. او همچنین به قدرت و همت خود در مقابله با دشمنان اشاره می‌کند و می‌گوید که در این دنیا کسی ندیده است که شیشه‌ی او با سنگی شکسته شود. کلّیّت شعر به جستجوی حقیقت و زیبایی‌ها و همچنین مبارزه با سختی‌ها و مشکلات اشاره دارد.