شمارهٔ ۷۱۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هلاک تاج نه چون شمع صبحگاهی باش
چو آفتاب، سرافراز بی کلاهی باش
سواد کعبه چو بیرون ازین بیابان نیست
دوان چو برق ز دنبال هر سیاهی باش
صلاح کار خود از کف مده، حقیقت چیست
به ملک هند قدم چون نهی، سپاهی باش
همین بریدن آب از گلو، قناعت نیست
گلو بریده درین بحر همچو ماهی باش
به راه شوق مرا ضعف مانع است سلیم
ترا چو قوت رفتار هست، راهی باش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان آرزوها و ویژگیهای انسانی میپردازد. شاعر ابتدا به این نکته اشاره میکند که نباید مثل شمعی که در صبح میسوزد و از بین میرود، هلاک شد بلکه باید مانند آفتاب بیکلاه و سرافراز بود. او سپس به اهمیت حقیقت پرداخته و میگوید که باید در کارهایمان به حقیقت توجه کنیم و قدرت خود را بدانیم. در ادامه، شاعر بر این تأکید میکند که تنها بریدن آب از گلو کافی نیست و باید به عمق مسائل توجه شود. او به ضعف خود در راه شوق اشاره کرده و میخواهد که با قوت بخشیدن به خود، راهی را بیابد. در مجموع، شعر بر اهمیت رشد، حقیقتجویی و قوی شدن انسان تأکید دارد.