شمارهٔ ۷۱۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
سر تا به پا چو شمع همه اشک و آه باش
در راه عشق پا چو نهی، سر به راه باش
آسودگی ز گلشن فقر و فنا گلی ست
نام گدا به خویش نه و پادشاه باش
بیهوده نیست چهچه بلبل درین چمن
مستانه جلوه چیست، خبردار چاه باش
سرگرمی چراغ بود از کلاه گرم
چون آفتاب، گو سر من بی کلاه باش
کردیم ترک این چمن از دست باغبان
ای عندلیب بشنو و ای گل گواه باش
کمتر مشو ز نقش قدم، خضر اگر نه ای
گر شمع راه کس نشوی، خاک راه باش
چند از قفای نعمت دنیا دوی چو آب
نفس آتش است، طعمه ی او گو گیاه باش
در کاروبار خود مطلب یاری از کسی
هم خویش برق خرمن خود همچو ماه باش
تا چند چون علاقه ی دستار سرکشی؟
ای ماه نو، شکسته چو طرف کلاه باش
در چشم من عزیز، سیاهان چو سرمه اند
ای بخت من، هلاک تو گردم، سیاه باش
پرهیز نیست از می و شاهد ترا سلیم
آخر که گفته است چنین روسیاه باش؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و پایبندی به آن میپردازد و از طریق تصاویری نمادین، حالتهای مختلف انسانی و اجتماعی را به تصویر میکشد. شاعر به وصف شمع میپردازد که همواره اشک و آه میریزد و بر اهمیت عشق و فدای خود بر آن تأکید میکند. او همچنین از فقر و خویشکاری سخن میگوید و خاطرنشان میکند که هر فرد باید در این راه صبور باشد و حتی در سختیها به راه ادامه دهد. شاعر به دلیلی طعنهآمیز حالت بلبل و باغبان را مطرح میکند و از یاری نیازمند کسی یاد میکند. او از نعمتهای دنیوی فاصله میگیرد و بر اهمیت پایبندی به عشق و حقیقت تأکید دارد. در نهایت، شاعر عشق و شراب را بهعنوان دو جنبه مهم زندگی معرفی میکند و از عمق احساسات و عشق ورزی در برابر جامعه و پیشداوریها دفاع میکند.