شمارهٔ ۷۱۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عقل نگذارد مرا یک دم ز دردسر خلاص
رهزنی کو تا مرا سازد ازین رهبر خلاص
جان شود آسوده، هرگه دل قبول عشق کرد
می شود، چون صاف شد آیینه، روشنگر خلاص
همچو گل مشت زری دادم، خریدم خویش را
چون به غیر از این توان شد زین چمن دیگر خلاص؟
چند در قید زمین وآسمان باشد کسی
تا صدف برپاست، مشکل گر شود گوهر خلاص
هرکه او را کار با زنجیر زلف افتاده است
گو دلش گردد مگر از قید در محشر خلاص
چشم پوشیدم ازو، فارغ شدم از جور او
شد ز تیغ آفتاب این گونه نیلوفر خلاص
بعد ازین دستی ندارد بر من آسیب جهان
سوختم، گشتم ز هر آفت چو خاکستر خلاص
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و دردهای شاعر در رابطه با عشق و آزادی میپردازد. شاعر از زنجیرهایی که او را به دردسر میاندازند، سخن میگوید و آرزو دارد از این سختیها رهایی یابد. او اشاره میکند که با قبول عشق، جانش آرام میشود، اما این عشق میتواند او را به چالش بکشد. شاعر به زیباییهای زندگی و تلاش برای رهایی از قید و بندها اشاره کرده و در نهایت از سرنوشت خود آگاه است و میخواهد به آرامش و آزادی دست یابد. در کل، شعر ترکیبی از اندوه، زیبایی، و آرمانهای آزادی است.