شمارهٔ ۷۱۹ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کنم برای جنون یارب از که سامان قرض
درین چمن که گل از گل کند گریبان قرض
قبول راهزن عشق نیست مایهٔ ما
کنیم چیز دگر از که در بیابان قرض
چو دل به زلف تو دادیم ترک آن کردیم
چنان که گیرد از اهل کرم پریشان قرض
در معامله را بسته روزگار چنان
که گل به گل ندهد زر درین گلستان قرض
خدا کند که ز دام جهان خلاص شویم
که سفله هرچه دهد، می دهد به مهمان قرض
حذر ز صحبت اهل زمانه، کز خست
به هم دهند چو اطفال مکتبی نان قرض
اگر ز من طلبد زلف یار دل، چه عجب
گهی ضرور شود با وجود سامان قرض
سلیم لذت جود آن کسان که یافته اند
کنند وجه کرم را چو ابر نیسان قرض
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر به مسائل عشق و قرض و نوعی جنون اشاره میکند. او از احساسات خود در عشق و سختیهایی که بر اثر قرض و نیازمندی به وجود آمده صحبت میکند. شاعر به این نکته میپردازد که چگونه در دل خود به زلف محبوب وابسته شده و از دیگر ارتباطات دست کشیده است. او به تنگناهایی که زمانه بر سر راه انسان قرار داده اشاره میکند و میگوید که خدا کند از این دامها خلاص شویم. همچنین، شاعر نسبت به صحبت با دیگران و انتظاراتی که از دوستان و اهل زمانه دارد، ابراز احتیاط میکند و بیان میکند که انسانها گاهی به یکدیگر کمک میکنند، ولی در عین حال، این کمکها شبیه به قرض و نیاز است. در نهایت، او لذت واقعی را در بخشش دیگران میداند.