نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۳ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به قدر جرم برد هرکسی ز رحمت حظ

ز لطف حق کند ابلیس در قیامت حظ

بر آن سرم که به دیوانگی زنم خود را

که بی جنون نتوان کرد از محبت حظ

برای پرسشم ای همنشین چو آمده ای

ببند لب که ندارم من از نصیحت حظ

بر استخوان هلال است چشم من دایم

ز بس که همچو هما دارم از قناعت حظ

نه از جنون و نه از عقل، در جهان ما را

نشد چو آینه حاصل به هیچ صورت حظ

سلیم مصلحت خویش در جنون دیدم

به کوی عشق ز بس دارم از ملامت حظ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیده شاعر درباره عشق و جنون است. شاعر اعتراف می‌کند که هر کسی به اندازه‌ی خود از رحمت خدا بهره‌مند می‌شود و حتی ابلیس نیز در قیامت حظی خواهد داشت. او به دیوانگی خود در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که بدون جنون نمی‌توان به حقیقت عشق دست یافت. همچنین، او از همنشینش می‌خواهد که نصیحت نکند، زیرا به آن نیازی ندارد. چشم او به برکت قناعت و زندگی ساده خیره است و در نهایت بیان می‌کند که در جهان ما، نه عقل و نه جنون نمی‌تواند به راحتی حقیقت را نشان دهد. شاعر در عشق خود، از ملامت‌ها و چالش‌ها بی‌توجه است و به دنبال مصلحت خود در جنون عشق است.