نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۴ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه می به جام و نه معشوق در کنار، چه حظ

اگر چنین گذرد دور روزگار چه حظ

نه سیر دشت و نه گلگشت باغ، حیرانم

که همچو مرغ قفس داری از بهار چه حظ

ترا که نیست نصیبی ز بی قراری شوق

چو نقش پا به سر راه انتظار چه حظ

بنوش باده و امیدوار رحمت باش

به حشر بی گنه از لطف کردگار چه حظ

به حیرتم که چه گویم اگر کسی پرسد

سلیم کرده ای از دور روزگار چه حظ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حالتی از ناامیدی و بی‌حالی اشاره می‌کند. او می‌گوید که نه عشق را در کنارش دارد و نه دلخوشی از زندگی، و این روزگار را بی‌حظ می‌بیند. شاعر به حیات مشابه پرنده‌ای در قفس اشاره می‌کند که از زیبایی‌های طبیعت محروم است. او به کسی که شوقی ندارد، می‌گوید که در انتظار چیزی بی‌فایده است. در نهایت، شاعر از نوشیدن می و امید به رحمت خداوند سخن می‌گوید و ابراز می‌کند که در حیرت است که اگر کسی از او در مورد این روزگار سوال کند، چه پاسخی دارد.