شمارهٔ ۷۴۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بس است، این همه زاهد مکن ادای خنک
چو صبح چند به دوش افکنی ردای خنک
ز خاک پای صبوری به عشق آن دیدم
که چشم موسم گرما ز توتیای خنک
زنم ز خون هوس، آب آتش دل را
که دست سوخته را خوش بود حنای خنک
دلم توقع گرمی ندارد از احباب
چو نخل موم که می سازدش هوای خنک
شبی چو شمع درآ گرم از درم، تا چند
کند به گریه ی من صبح، خنده های خنک
شدم فسرده ز سرمای زهد خشک، سلیم
کنم به آتش می گرم، دست و پای خنک
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نقد زهد خشک و ظاهری میپردازد و شاعر از احساسات عمیق و عشق واقعی سخن میگوید. او به خنکی ظاهری و کاذب زهد اشاره میکند و بر این باور است که باید به عشق و گرماهای درونی پرداخته شود، نه به تظاهر. شاعر از سردی و بیاحساسی بیزار است و مشتاق گرما و شور زندگی است. او همچنین به دردهای درونیاش و تلاش برای پیدا کردن آرامش از طریق عشق و احساس اشاره میکند. در نهایت، این شعر دعوتی به گرمی و عمق احساسات واقعی میباشد.