نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۴۹ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دارم دلی همچون جرس، پیوسته نالان در بغل

از داغ بر احوال خود، صد چشم گریان در بغل

کی از چمن یاد آورم من کز خیال روی او

چون حلقهٔ زلف بتان، دارم گلستان در بغل

صد چاک افتد همچو گل بر جیب من از هر نسیم

زان همچو غنچه از صبا دزدم گریبان در بغل

جز زلف و روی او کسی هرگز ندیده در جهان

شامی که چون صبحش بود خورشید تابان در بغل

دایم دل سوزنده را در سینه چون داری سلیم؟

آتش نکرده هیچ کس غیر از تو پنهان در بغل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم درونی خود سخن می‌گوید و عشقش را به معشوق توصیف می‌کند. او دلش را مانند زنگی نالان می‌بیند و از داغ جدایی رنج می‌برد. شاعر احساس می‌کند که زیبایی معشوقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و هیچ‌کس نمی‌تواند زیبایی او را با هیچ‌چیز دیگری مقایسه کند. او همچنین از اشتیاقش به دیدار معشوق و آثار محبت او بر دلش سخن می‌گوید. در نهایت، این شعر یک ابراز عشق عمیق و بی‌پایان به معشوق است که دل شاعر را تا حدی سوزانده است.