شمارهٔ ۷۵۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در محبت بس که خواری دیدم از پهلوی دل
از کسی هرگز نمیخواهم ببینم روی دل
هرکجا گردی بود، افشاندهٔ دامان ماست
میرسد از هر غباری بر مشامم بوی دل
خوابگاه آهوان شد همچو صحرا دامنش
یک سر مو رام با مجنون نشد آهوی دل
همچو من صاحبدلی امروز در عالم کجاست
ریخته در سینه ام چون غنچه دل بر روی دل
کار آتش سوختن گر باشد، از دوزخ چه غم
کز برای سوختن می میرد این هندوی دل
خاک شد دل از تمنای سر کویش سلیم
هرگز از آنجا نمیآید غباری سوی دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در اشعار بیان شده، شاعر از درد و رنجهای عشق و محبت سخن میگوید. او از خواریهایی که در عشق دیده، و تأثیر عمیق آن بر دلش میگوید. شاعر به بوی دل و یاد معشوق اشاره میکند و حسرت و تنهایی خود را ابراز میکند. او به صفای دل و گمگشتگی آن در میان عشق اشاره دارد و میگوید در حال حاضر، هیچکس به اندازه او در این دنیا از عشق رنج نمیبرد. در نهایت، شاعر به سوختن دل خود از خاطر عشق و تنهایی اشاره میکند و حسرتش را از جدایی و دوری بیان مینماید.