شمارهٔ ۷۵۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خم می هست، چه اندیشه ی محشر دارم
پشت چون آینه بر سد سکندر دارم
چون سبو، حیرت این خمکده ام برد از کار
دست برداشته از عالم و بر سر دارم
مایه ی مردم درویش، توکل باشد
خاطری جمع تر از دست توانگر دارم
می رسد فصل خزان و غم خود نیست مرا
نوحه بر اهل چمن همچو صنوبر دارم
دوست پندارد ازو هست مرا صبر و شکیب
کافرم، آنچه گمان برده به من گر دارم
دانم آزرده جدا می شوی از من، باری
بنشین یک دو سه حرفی به تو دیگر دارم
غافل از تیغ زبان من دیوانه مشو
باخبر باش ز من، مستم و خنجر دارم!
نیست مقراض به دستم ز برای مکتوب
به کف این را، ز پی بال کبوتر دارم
چون کشم بار گران غم دوری؟ کز ضعف
نگه خود نتوانم ز رخت بردارم!
شیوه ی صبر کجا و من دیوانه کجا
از من این جنس مجویید که کمتر دارم
بر دل از هیچ کسم گرد غمی نیست سلیم
خاطری صافتر از سینه ی گوهر دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق خود پرداخته و از غم و دلتنگی خویش سخن میگوید. او به سبو (شراب) و خم می اشاره میکند که نشاندهنده شگفتی و حالت مستیاش است. در کنار این، به تفاوت بین زندگی درویشان و توانگران اشاره کرده و میگوید که او به توکل و اعتماد به خداوند متکی است. شاعر به فصل خزان و غم خود اشاره کرده و میگوید که با وجود غمهایش، نگران حال دیگران نیست. او به احساساتش در برابر دوستان و احتمال جدایی اشاره دارد و از زبانی تند و برنده سخن میگوید که به دیگران آسیب میزند. در نهایت، شاعر به وجود غم در دلش و داشتن خرد و پاکی در درون اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که در میان احساساتش، آرامش و صداقت درونی خودش را حفظ کرده است.