شمارهٔ ۷۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان چه می به قدح ریخت بی خبر ما را
که خاک شد سر و نگذاشت درد سر ما را
محبت عجبی در میانه ی من و اوست
زمانه گر بگذارد به یکدگر ما را
چنان کرشمه به ما می کند، که پنداری
خریده است گل این چمن به زر ما را!
چگونه دل ز غم روزگار برداریم؟
همین رسیده به میراث از پدر ما را
ز بلبلان گلستان سلیم صد فریاد
که از بهار نکردند باخبر ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس غم و ناامیدی شاعر اشاره دارد. او از بیخبری از دنیای اطرافش و دردهای ناشی از آن صحبت میکند. محبت بین او و معشوقش در این زمانه بهخوبی قابل فهم نیست و شاعر از کرشمهها و زیباییهای زندگی گلایه دارد. او به سختیهایی که از پدرش به ارث برده، اشاره کرده و از غم روزگار شکایت میکند. بهطور کلی، شعر بیانگر تناقضهای عشق و غم و بیخبری از زیباییها و سختیهای زندگی است.