نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۶۱ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

روم چو از سر کویش، نمی‌رود پایم

چو آب می‌روم و همچو ریگ بر جایم

به راه شوق، نشان تا ز نوک خاری هست

ز برگ لاله و گل، پا نمی‌خورد پایم

ز عشق بس که پریشانم، اهل عالم را

تمام موعظه همچون حدیث دانایم

چو قطره خاطر جمعی نداده‌اند مرا

به راه عشق پریشان چو سیل دریایم

زبان طعنه مبادا که بر تو بگشایند

مباش همره من جان من که رسوایم

کشید از قدمم خار راه او ایام

چو شمع رفت برون جانم از کف پایم

سلیم پنجهٔ مژگان ز بس مرا افشرد

چو خار خشک نمانده‌ست نم در اعضایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالاتی از عشق و دلدادگی است. شاعر از دشواری‌هایی که در راه عشق تحمل کرده، صحبت می‌کند. او می‌گوید که باوجود مشکلات، همچنان در پی عشق است و مانند آب و ریگ در این مسیر به جلو می‌رود. احساس پریشانی و سردرگمی او ناشی از عشقش است و او می‌گوید که دیگران هم از حال او آگاهند. شاعر همچنین به زبان طعنه و انتقاد اشاره می‌کند و از افرادی که او را قضاوت می‌کنند می‌خواهد که زبانشان را در مقابل او نبگشایند. او به تصویر شمع اشاره می‌کند که جانش را در عشق از دست داده و در نهایت از شدت احساساتی که دارد، چیزی از او باقی نمانده است.