شمارهٔ ۷۶۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز سنگ رهگذر اندیشه ای کجا دارم
به دست خویش چو از راستی عصا دارم
به خواب، دولت وصل تو بر سرم آمد
گمان بری که به بالش پر هما دارم
مبین شکفتگی ظاهرم، غم دل بین
که خار در جگر و پای در حنا دارم
گذشت عمر به سرگشتگی، عجب حالی ست
که خاکم و روش سنگ آسیا دارم
وجود لاغر من شد تمام طعمه ی عشق
فغان که در قفس استخوان هما دارم
ز اضطراب به یک جا دمی قرارم نیست
سپند شوقم و آتش به زیرپا دارم
سلیم بر دلم از بس نشسته گرد ملال
گمان بری به بغل مهر کربلا دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حالتی از اندیشه و تفکر اشاره دارد که در آن به تنهایی و دردهای درونی خود میپردازد. او از عصای صداقت خود یاد میکند که به دست دارد و به خواب وصال معشوقش فکر میکند. علیرغم ظاهری شکوفا، در دلش غم و رنج وجود دارد. شاعر به گذر عمر و احساس سرگشتگی خود اشاره میکند و میگوید که وجودش به عشق تبدیل شده و همچون قفسی است که او را در بر گرفته است. اضطراب او باعث میشود که آرامش نداشته باشد و در نهایت، به شدت احساس ملال و اندوه میکند و گمان میکند عشقش شبیه مهر کربلا است.