شمارهٔ ۷۶۷ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دمید صبح و به باغ از پی هوا رفتم
نسیم آمد و چون بوی گل ز جا رفتم
تپیدن دل خود گوش کن، نه بانگ درا
که من به راه محبت به این صدا رفتم
نداشت سایه ی طرف کلاه خوبان را
هزار مرحله بیش از پی هما رفتم
نشان من نتوان یافتن به گوشه ی فقر
که چون غبار در آغوش بوریا رفتم
قبول عشق نمودم به صبر خویش سلیم
به کف گرفته چراغ از پی صبا رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر صبح زود به باغ میرود و با نسیم ملایمی که مانند بوی گل است، حس شادی و سرزندگی را تجربه میکند. او از لطافت دل خود سخن میگوید و تأکید دارد که صدای دلش را باید بشنود، نه صدای دیگری. شاعر در مسیر عشق، به دنبال زیباییها و محبتها، از خود نیز فراتر میرود. او اشاره دارد که در دنیای فقر و سختی، نشانی از خود ندارد و مانند غباری در آغوش زندگی ساده میشود. در پایان، با صبر و آرامش، عشق را پذیرفته و با چراغی در دست، به دنبال زیبایی و محبت میرود.