شمارهٔ ۷۷۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
صوفیان را شده ز آهنگم
تار تسبیح، رشته ی چنگم
از گل و لاله فیض نتوان برد
غیر می نیست از کسی رنگم
شد بهار و چو سبزه ی صحرا
کوه تا کوه می رسد بنگم
بر من و کار من جهان خندد
رهبر کور و شاطر لنگم
در بیابان شوق چون مجنون
گردباد است میل فرسنگم
عشق تا منع خودفروشی کرد
شد ترازو فلاخن سنگم
فرصت رزم دشمنانم نیست
روز تا شب به خویش در جنگم
از سبکروحی ام شرر داغ است
همچو یاقوت اگر گران سنگم
بر بساط زمانه، چون پسته
می زند خنده حقه ی بنگم
پادشاهم به ملک فقر، سلیم
پوست تخت من است اورنگم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احوالات خود و ارتباطش با عشق و عرفان میپردازد. او از آهنگ صوفیان و تأثیر آن بر روح و جانش میگوید. بهار و زیبایی طبیعت را وصف کرده و به تنگناها و مشکلاتی که با آنها مواجه است اشاره میکند. او خود را در جنگ با مشکلات زندگی و عشق میبیند و از احساساتش که مانند آتش است سخن میگوید. در نهایت، او خود را پادشاهی در ملک فقر میداند و به عدم توجه دنیا به او اشاره میکند. این شعر نشاندهندهٔ درگیریهای درونی شاعر و جستجوی جمال و حقیقت در زندگی است.