شمارهٔ ۸۰۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز فیض عشق تو چون حسن دلپذیر شدیم
غبار راه تو بودیم، ازان عبیر شدیم
به خون خویش علم چرب کرده ایم چو شمع
که خود نخست ز خصمان به خود اسیر شدیم
چو صبح، برگ خزانی زنیم بر دستار
به نوبهار جوانی چنین که پیر شدیم
کنون خوش است که خوان سپهر بردارند
ز قرض پنجه کش آفتاب، سیر شدیم
شود سلیم درشتی ملایمت در عشق
حصیر آمده بودیم، چون حریر شدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احوالات و تاثیرات عشق میپردازد. او از تغییرات مثبت و دلپذیری ناشی از عشق صحبت میکند که باعث شدهاند او و یارانش از گرد و غبار راه عشق به صفای دل برسند. شاعر به چالشهای عشق اشاره میکند و میگوید که آنها مانند شمعی در خون خود سوختهاند و به این ترتیب به خود نیز آسیب رساندهاند. همچنین به گذر زمان و پیری جوانان اشاره میکند و میگوید که با رسیدن به سن و سال، زندگی آسیبدیده، به زیبایی و لطافت تبدیل شده است. در نهایت، شاعر از این میگوید که اکنون خوشحالند که از سختیها رها شده و به آرامش و لطافت در عشق رسیدهاند.