شمارهٔ ۸۱ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو غنچه جمع کن از خار عشق دامان را
به دست چاک مده همچو گل گریبان را
به فکر عشق بنازم که خوب پیدا کرد
برای قفل جنون، پره ی بیابان را
بهشت به ز سر کوی او نخواهد بود
کسی که یافته این را، چه می کند آن را
ازو مپرس حدیث سیاه بختی ما
که سرمه دان نکند هیچ کس نمکدان را
سلیم تا به کی از شوق دوستان عراق
چو ابر، گل کنم از گریه خاک گیلان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیباییهای آن است. شاعر به غنچه، عشق را تشبیه میکند و میگوید که باید به خوبی از آن محافظت کرد و آن را با دقت جمع کرد. او به فکر عشق و تاثیراتش اشاره میکند و به بهشتی که در کنار محبوب است، اشاره میکند که برتر از هر بهشتی است. شاعر همچنین به دشواریهای عشق و سیاهبختیها اشاره میکند و احساساتی چون اشک و غم را به عشق و دوستیهای از دست رفته یادآوری میکند. در نهایت، او رازی از محبت و درد دل را با اشاره به خاستگاهش در عراق و گیلان بیان میکند.