نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۱ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

هوای توست در سر، سایهٔ گل را نمی‌دانم

مرا روی تو می‌باید، گل و مل را نمی‌دانم

چو مجنون من به کوی عاشقی می‌آیم از صحرا

تبسم را نمی‌فهمم، تغافل را نمی‌دانم

چو موج چشمهٔ کوثر، ز آلایش پر بلبل

یقین پاک است، اما دامن گل را نمی‌دانم

درین دریا چو موجم خضر می‌راند به آب آخر

ز بس هر لحظه می‌گوید ره پل را نمی‌دانم

بهار آمد سلیم و در چمن پیدا نمی‌گردند

چه بر سر آمده قمری و بلبل را نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیقش را نسبت به معشوق بیان می‌کند. او به زیبایی‌های طبیعت و عشق اشاره می‌کند و در عین حال می‌گوید که درک بعضی از حس‌ها و حالات را نمی‌داند. او مانند مجنونی که در کوی عشق می‌گردد، در تلاش برای فهمیدن و حس کردن زیبایی‌ها و ارتباطش با محبوب است، اما از بعضی ابعاد این عشق و زیبایی‌ها عاجز است. شاعر همچنین به تغییراتی که در فصل بهار و در دل طبیعت می‌افتد می‌پردازد و از سرنوشت پرندگان عاشق، مانند قمری و بلبل، در این تغییرات بی‌خبر است.