شمارهٔ ۸۱۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم
از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد
هیچ کس را از مقیمان وطن نشناختم
بی تو از بس آب و تاب حسن ایشان رفته است
شمع را در بزم و گل را در چمن نشناختم
عمر صرف صحبت این فرقه گردید و هنوز
همنشینان را چو شمع انجمن نشناختم
بس که عریان دیده بودم در جنون خود را سلیم
روز محشر چون بدیدم در کفن، نشناختم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این بیتها از عشق و دیوانگی صحبت میکند و به احساس بیوطنی و بیگانگیاش اشاره دارد. او میگوید که به خاطر شدت عشق و بازگشتهای مکرر، هیچکس را در وطن خود نشناخته است. همچنین احساسات و زیباییهای اطرافش را بیاثر میبیند، چرا که عشق او را از درک آنها بازداشته است. در نهایت، او به حالت عریانی و بیپناهیاش اشاره میکند و حتی در روز محشر نیز خودش را در چهرهای متفاوت و ناشناس میبیند.