شمارهٔ ۸۲۵ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خویش را از بس به تیغ موج این دریا زدم
جای ناخن بر تن من نیست، بر هر جا زدم
عرصه ی معمور بر خیل سرشکم تنگ بود
همچو ابر نوبهاری خیمه بر صحرا زدم
روزگار از عجز گفتم مهربان گردد، نشد
همچو همت، دست بر دامان استغنا زدم
خاطر خود را به درویشی تسلی ساختم
آزمودم ظرف خود را، سنگ بر مینا زدم
پشت پایم از کف پا بیش دارد آبله
بر جهان در راه عشق از بس که پشت پا زدم
قطره ی بی دست و پایم من سلیم، اما چو سیل
کاروان موج را صدبار در دریا زدم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر تصویرگر تجربههای سخت و دردناک شاعر است. او به شدت در تلاشهای خود برای مواجهه با مشکلات غرق شده و احساس میکند که بر تن او آثار این زخمها باقی مانده است. تلاشهای او در زندگی نتیجهای نداشته و از این وضعیت ناامید شده است. او به دلیلی به درویشی روی آورده و در تلاش است تا خود را از غمها رهایی بخشد، اما همچنان در مسیر عشق و زندگی با چالشها و دردهای زیادی مواجه است. به طور کلی، شعر نمایانگر یک سفر پر از سختی است که شاعر در آن به جستجوی آرامش و آزادی میپردازد.