نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۰ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

فصل گل رفت و به جام می دمی نگذاشتم

همچو لاله داغ دل را مرهمی نگذاشتم

خنده ی موجم درین دریا کجا تر می کند؟

من که دریا را وجود شبنمی نگذاشتم

در محبت بس که کردم خاک عالم را به سر

در دل آشفتگان گرد غمی نگذاشتم

لب نهادم بر لب مینا و در لای شراب

همچو ریگ شیشه ی ساعت، نمی نگذاشتم

صد هنر دارم پی آوازه همچون جم سلیم

نام خود را در طلسم خاتمی نگذاشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این بیت‌ها، شاعر از گذر زمان و ناکامی در عشق و زندگی سخن می‌گوید. او به این موضوع اشاره می‌کند که در فصل گل و زیبایی، نتوانسته است دمی از خوشی بهره‌مند شود و در دریا، مانند موجی، نتوانسته است خود را شاد کند. شاعر به شدت دلتنگ و ناامید است و هر چه عشق ورزیده، دلی به‌جا نگذاشته است. او حتی در لحظات شیرین، مانند نوشیدن شراب، نتوانسته است خوشی واقعی را احساس کند. در نهایت، شاعر به هنر و شهرت خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ یک از این امور در زندگی‌اش تأثیرگذار نبوده و فقط سایه‌ای از خود به جا گذاشته است.