شمارهٔ ۸۳۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به حیرتم که ز گلشن چه چیز میخواهم
نه گل نه خار به دامن، چه چیز میخواهم
چو شمع چیست درین انجمن مرا مقصود
چو آفتاب ز روزن چه چیز میخواهم
چو ابر و باد، چه سرگشتهٔ گلستانم
چو برق و مور ز خرمن چه چیز میخواهم
نه آتشم من و نه دودم و نه خاکستر
تمام عمر ز گلخن چه چیز میخواهم
مثال ماست که میگفت کودکی گریان
به مادرش، که بگو من چه چیز میخواهم!
سلیم چون به من از بخت بد به جز دشنام
نداد دوست، ز دشمن چه چیز میخواهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و سردرگمی شاعر در جستجوی معنا و خواستههای درونیاش میپردازد. شاعر نمیداند که چه چیز لازم دارد و در میان زیباییها و مشکلات زندگی، سردرگم است. او نگاهی به اطرافش میاندازد و از چیزهایی مانند گل، آتش یا حتی دشنام میگذرد، بیآنکه بداند در نهایت به چه چیزی نیاز دارد. این جستجو در واقع نمادی از تلاش انسان برای یافتن معنا و آرامش در زندگی است.