شمارهٔ ۸۴۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تنم ز ضعف بود رشته ای ز پیرهنم
کسی چو من نتواند شدن، منم که منم
برآورم نفسی چون ز سینه ی مجروح
شود چو غنچه لبالب ز لخت دل دهنم
دهد سیاهی آن را چو گرد سرمه به باد
زند چو بر صف مژگان، سرشک صف شکنم
به گرد خاطر من خرمی نمی گردد
بهار، طوطی رم کرده ای ست از چمنم
سلیم، خصم به من سازگار چون باشد؟
چنین که هر سر مو گشته خار پیرهنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ضعف جسمی و روحی خود صحبت میکند و میگوید که هیچکس به اندازه او نمیتواند احساساتش را درک کند. او حس میکند که از دل مجروحش باید نفسی برآورد و این نفس مانند غنچهای است که پُر از احساسات درونیاش میشود. شاعر همچنین به غم و اندوه خود اشاره میکند و میگوید که سیاهی غم به او حمله میکند و او را مانند سرشک از مژگانش میسازد. در نهایت، شاعر تعریف میکند که چطور خاطرات خوش دلش را آزار میدهد و بهار برای او شبیه طوطی رمکردهای است که دیگر در چمن نمیتواند شادی بیاورد. او به دشمنان خود اشاره کرده و میگوید که آنها هم با او سازگاری ندارند، زیرا هر تار موی او مانند خار به او زخم میزند.