نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۳۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

در ورطهٔ کشاکشِ دوران فتاده‌ایم

این بحر را چو موج، کمان کباده‌ایم

در جوش این میحط کسی را چه اختیار

چون موج، ما عنان خود از دست داده‌ایم

رفتند دوستان چو گل و لاله زین چمن

چون سرو از برای چه ما ایستاده‌ایم

در راستی چو شمع نداریم پشت و روی

با اهل روزگار چو دست گشاده‌ایم

در راه او به عمر نداریم احتیاج

شاطر چه می‌کنیم که ما خود پیاده‌ایم

ما از کجا سلیم و غم عشق از کجا

دل را به دست خویش بر آتش نهاده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به چالش‌ها و مشکلات دوران خود اشاره می‌کند و احساس ناامیدی و سرگشتگی را بیان می‌کند. او به مقایسه وضعیت خود با موجی می‌پردازد که کنترلش را از دست داده و از دوستانی که رفته‌اند، یاد می‌کند. شاعر به عدم ثبات و ناپایداری در زندگی اشاره دارد و به این نکته می‌پردازد که در دنیای پر تلاطم، احساس تنهایی و سردرگمی می‌کند. او همچنین به عشق و درد آن اشاره می‌کند و انگار که دلش را به آتش عشق سپرده است، بی‌آنکه به دنبال سادگی و آرامش باشد. به طور کلی، شعر نگاهی عمیق و تأملی به واقعیت‌های زندگی و چالش‌های آن دارد.