شمارهٔ ۸۴۹ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دهد به ذره چو خورشید آب و تاب، سخن
مباد آن که کسی را کند خراب، سخن
طلسم غم که شکستی؟ اگر ز حلقهٔ گوش
نمیگذاشت سر پای در رکاب سخن
مرا دماغ حدیث بهشت و دوزخ نیست
گه از شراب کنم، گاهی از کباب سخن
سر بریده نگوید سخن، چه عقل است این
ز راز چرخ مپرسید از آفتاب سخن
اگر زبان خموشان این چمن دانی
بود تبسم هر غنچه یک کتاب سخن
حدیث لعل تو کوته نمی شود، چه عجب
اگر دراز شود در سر شراب سخن
ز وصف آن گره زلف بر زبان سلیم
چو حرف لال درآید به پیچ و تاب سخن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و قدرت کلام اشاره میکند و میگوید که سخن میتواند همچون خورشید درخشنده و زنده کننده باشد. او از خطر سوءاستفاده از کلام و اثر آن بر روی دیگران هشدار میدهد. شاعر همچنین به عمق و پیچیدگی سخن اشاره میکند، به طوری که هر حرف میتواند داستانی بزرگ را در خود داشته باشد. در نهایت، به زیبایی و جذابیتهای زبان و بیان میپردازد و میگوید که هیچ گاهی از سخن نمیتوان کلاهبرداری کرد، بلکه هر سخن با اهمیت و معناست.