شمارهٔ ۸۵۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا به کی بر من شکست آید چو مینا از زمین
می گریزم بر فلک همچون مسیحا از زمین
دارد از جای دگر سررشته در کف ریشه ام
آب و رنگم نیست چون گل های دیبا از زمین
در گلستانی که چون گل ما درو پرورده ایم
همچو نیلوفر برآید آسمان ها از زمین
آن که در قید خود است از راز عشق آگاه نیست
آسمان را می کند دایم تماشا از زمین
ما به این دون همتی چون با مسیحا دم زنیم؟
او سخن از آسمان می گوید و ما از زمین
گر نداری می، به گلشن رو که آنجا چون روی
ساغر می می شود چون لاله پیدا از زمین
چون نشینم از پی آسودگی، کز شوق او
همچو افلاکم رسیده هفت اعضا بر زمین
از غبار غم خلاصی نیست هرجا می رویم
گرد باشد بیشتر در روی دریا از زمین
گفتگویی سر کنیم از عالم دیگر سلیم
تا به کی گوید کسی از آسمان یا از زمین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دردی عمیق و احساس ناکامی اشاره میکند. او به تصویر میکشد که چگونه در زمین محصور شده و آرزوی عروج به آسمان دارد. با اشاره به مسیحا، نماد رهایی و رستگاری، بیان میکند که عشق و حقیقت بالاتر از قید و بندهای دنیوی است. همچنین، شاعر به چالشهای زندگی و غمهایی که در هر کجا با آنها مواجه است، اشاره میکند و به دوری از مسائل مادی و تلاش برای رسیدن به حقیقت روحی دعوت مینماید. در نهایت، او به پرسشهای عمیقتری درباره دنیا و عالم دیگر میپردازد و از کلمات آسمانی و زمینی سخن میگوید.