شمارهٔ ۸۵۴ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نیست در حشر محبت گفتگوی کشتگان
لاله ی این باغ دارد رنگ و بوی کشتگان
نیست در مردن هم از قید تو آزادی، که هست
موج آب تیغ، زنجیر گلوی کشتگان
گر هوس را سر نبریده ست در دل عشق او
چیست خون آلوده آهم همچو موی کشتگان
گر ز دامان تو دست آرزو کوته کنند
چون چراغ کشته نتوان دید روی کشتگان
وقت کشتن کام ازو بستان که آن بدخو سلیم
همچو جان دیگر نمی آید به سوی کشتگان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و مرگ میپردازد و به نوعی به درد و رنج کشتگان عشق اشاره میکند. شاعر بیان میکند که در محفل عشق، افرادی که از عشق رنج میبرند، در واقع در حشر و نشر با یکدیگر هستند و عشقشان رنگ و بوی خاصی دارد. همچنین، اشاره میکند که حتی در مرگ هم آزادی از معشوق وجود ندارد و درد و زنجیر عشق هنوز بر دوش آنها سنگینی میکند. او به این نکته هم میپردازد که اگرچه میخواهند از عشق رهایی یابند، اما بهتر است به لذت عشق پیش از مرگ بپردازند، زیرا ممکن است دیگر فرصتی برای تجربه آن نباشد. به طور کلی، شعر بیانگر تنهایی و اندوه ناشی از عشق و مرگ است.