شمارهٔ ۸۶۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسیده ایم به بزم تو، مهربانی کن
شکفته شو ز می، از چهره گلفشانی کن
به حرف خضر مکن اعتبار در ره عشق
سخن بپرس، ولی خود هر آنچه دانی کن
به آب و رنگ چو گل منت بهار مکش
چو شمع چهره ای از سوز دل خزانی کن
غم زمانه ترا پیر کرد ای غافل
بگیر ساغر و چون شاخ گل جوانی کن
به خویش گم شدی از فکر وصل او ای دل
که گفته بود به عنقا، هم آشیانی کن؟
سلیم، روح نظیری ترا مددکار است
برآر تیغ زبان و جهانستانی کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بزم و محفل عشق دعوت میکند و از معشوق میخواهد که با مهربانی و زیبایی خود، فضای دلانگیزی ایجاد کند. او به شنونده میگوید که در راه عشق، به گفتههای دیگران اعتماد نکند و بهتر است از خود علم و آگاهی داشته باشد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که نباید دل خود را با غم و اندوه زمانه پیر کرد و باید به جای آن، جوانی و شوق زندگی را در خود زنده نگه دارد. در پایان، او به خود میگوید که در جستجوی وصل معشوق، نباید خود را گم کند و همچنین اشاره میکند که میتواند با کمک روح الهی و با زبانش، به جهان جدیدی دست یابد.