شمارهٔ ۸۹۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل چو می رفت سوی زلف تو، شد جان همراه
به ره هند شدند این دو پریشان همراه
اولین گام به ره ماند چو میل فرسنگ
گردبادی که مرا شد به بیابان همراه
دل دیوانهٔ ما فصل گل از عریانی
نه گریبان به چمن برد و نه دامان همراه
از رخ ساقی و چشم تر من مستان را
همه جا ابر رفیق است و گلستان همراه
چه خوشی باشدم از سیر گل و لاله سلیم؟
گر نباشد به من آن سرو خرامان همراه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را نسبت به محبوب و زیباییهای عالم طبیعی بیان میکند. دل او به زلف محبوب میرود و جانش نیز در این راهمراه اوست. او به سفر و جستجوی زیبایی میپردازد، اما در این مسیر به اشتباه میافتد و به بیابان میرسد. دل دیوانهاش نمیتواند زیبایی فصل گل را به درستی درک کند و نه توانایی دستیابی به گلستان را دارد. او از زیباییهای گل و لاله لذت میبرد، اما این شادی بدون حضور محبوبش کامل نیست. به طور کلی، شعر به موضوع عشق و ارتباط عمیق بین انسان و زیباییهای زندگی میپردازد.