شمارهٔ ۸۹۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فغان که موی سفیدم نمود آیینه
غبار غم به دل من فزود آیینه
خوش آن زمان که ترحم رهی به دل ها داشت
ز شیشه بود، ز آهن نبود آیینه
برای جوهرش ایام گر شکنجه نکرد
برای چیست همه تن کبود آیینه
حساب کار سکندر گرفتن آسان است
چو دفتر نمدین را گشود آیینه
چه شد که نیست اثر در دل تو آه مرا
به دیده آب نیارد ز دود آیینه
سلیم چشم ز آیینه برنمی دارد
به حیرتم که چه او را نمود آیینه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأمل در مورد گذر زمان و تأثیر آن بر زندگی و احساساتش میپردازد. موی سفیدش نشاندهنده پیری و غمهای accumulated اوست. او از زمانی یاد میکند که احساس ترحم و مهربانی در دلها وجود داشت. همچنین، شاعر به بیاثر بودن غمهایش در دل دیگران اشاره میکند و از بیتفاوتی مردم نسبت به دردهایش شگفتزده است. در نهایت، شاعر به زیباییهای زندگی و دلبستگیهایش به آیینه به عنوان نمادی از حقیقت و واقعیت اشاره میکند و به یک نوع حیرت از آنچه که آیینه به او نشان میدهد، میرسد.