شمارهٔ ۸۹۹ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رو به آزار دل خصم دل آزار منه
گر همه شعله شوی، پا به سر خار منه
پرتو فیض کی از صحبت هرکس خیزد
سینه چون آینه بر سبزه ی زنگار منه
مردم از رشک تو، بیمار نه ای، ای خورشید
مگذر از کوچه ی او، پشت به دیوار منه
موج گل در ره دیوانه بود دام جنون
ای دل از من بشنو، پای به گلزار منه
عافیت می طلبی، بی سر و پا باش سلیم
سر درین باغ چو گل بر سر دستار منه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به درخواست از دل و احساساتش میپردازد. او از دل میخواهد که به آزار و رنجش دیگران توجه نکند و حتی اگر در آتش عشق سوخت، ناامید نشود. او معتقد است که فیض و زیبایی از دوستیها و ارتباطات به وجود میآید و دل باید همچون آینهای صاف و بیزنگار باشد. او به خورشید (که نماد زیبایی و تابش است) میگوید که نباید از حسادت دیگران رنجیده خاطر شود و به کوچهاش نرود. در نهایت، شاعر اشاره به گلزار و زیبایی زندگی دارد و درخواست میکند که آرامش و عافیت را در بیخیالی و سادگی جستجو کند.