شمارهٔ ۹۱۴ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درین ره ای خضر از خار پا نمیمیری
ترا گمان که ز آب بقا نمیمیری
زمانه راستیام یاد داد و گفت چو خضر
به دست تا بودت این عصا نمیمیری
چو در محیط تعلق نمردی ای درویش
ز موج بیخطر بوریا نمیمیری
ز جام عشق اگر آب زندگی نوشی
چو شعله در دهن اژدها نمیمیری
چنین که زهر به کار تو استخوانم کرد
به حیرتم که چرا ای هما نمیمیری
به بحر عشق چه کار است ای نهنگ ترا
به مرگ خویش چو ماهی چرا نمیمیری
ستمکشان همه از جورت ای فلک مردند
تو از برای چه ای بیوفا نمیمیری
به درد عشق چو نبضم مسیح دید سلیم
به خنده گفت مرا مرحبا نمیمیری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به خضر (نماد دانایی و راهنمایی) اشاره میکند و از او میخواهد که در مسیر عشق و زندگی از مصائب نترسد. او به نوعی میگوید که با داشتن ایمان و عشق حقیقی، انسان نمیمیرد و هر مشکلی را میتواند پشت سر بگذارد. شاعر به قدرت عشق اشاره میکند و اینکه نوشیدن از جام عشق موجب حیات میشود، حتی در مواجهه با خطرات بزرگ. همچنین به این نکته اشاره میکند که آزار و ظلم دیگران نمیتواند او را شکست دهد و در نهایت احساس میکند که عشق و ایمان قویتر از هرچیزی است و انسان با این دو زنده میماند.