نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دیدم آخر به دست، جام طرب

عجب ای دور روزگار، عجب

دامن همتی بود خم را

به فراخی چو آستین عرب

از که نالم، که سوخت عشق مرا

خانه زاد است آتشم چون تب

بود از درد استخوان به تنم

پوست در ناله چون قبای قصب

از جنون این خرابه را همه روز

می‌کنم همچو آفتاب وجب

امشبم درد دل تمام نشد

باقی داستان به فردا شب!

شد اناالحق‌سرا سلیم، آری

مست را مشکل است پاس ادب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تجربه‌های تلخ و دردناک عشق و زندگی اشاره می‌کند. او از سوختن در آتش عشق و عذاب‌های درونی‌اش صحبت می‌کند و به دشواری‌های روزگار و ناتوانی‌اش در بیان دردهایش اشاره می‌کند. احساساتی مانند جنون و تنهایی به وضوح در اشعارش حس می‌شود و به این نتیجه می‌رسد که بیان تمام این دردها کار آسانی نیست، به همین دلیل برخی از داستان‌ها و تجربیاتش را به فردا واگذار می‌کند. در نهایت، او به مسأله ادب و احترام در حالت مستی نیز اشاره می‌کند.