نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۳۱ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در ره آوارگی بختم فکند از دشمنی

در بیابانی که کار خضر باشد رهزنی

از لباس مطربی کز بزم ما بیرون رود

سرمه می ریزد چو خاکستر ز رخت گلخنی

عافیت خواهی، مشو آلوده ی مال جهان

شمع را باشد بلای جان، لباس روغنی

خلوت حمام را ماند حریم روزگار

در میان خلق از بس عام شد تردامنی

در کنایت نکته ای کافی ست از روشندلان

مسند عیسی کند خورشید تابان سوزنی

چشم تا پوشیدم از دنیا، صفای دل فزود

خانهٔ آیینه از روزن ندارد روشنی

بس که هرسو بلبلان از آتش گل سوختند

می کند قمری درین گلشن تخلص گلخنی!

گر سبوی می ز خاک رستم یک دست نیست

از کجا آورده است این زور و این مردافکنی؟!

پیش مرغان گر به آن قد سرو را نسبت کند

طوق قمری بشکند، از بس زنندش گردنی!

گفتگوی عشق او دارند با هم در میان

گلخنی با گلخنی و گلشنی با گلشنی

از بقای این چمن گر باخبر بودی، سلیم

گل به مرگ خویش پوشیدی قبای سوسنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دشواری‌ها و آوارگی زندگی و تناقض‌های آن سخن می‌گوید. او از بیابانی سخن می‌زند که در آن مشکلات و خطرات زیادی وجود دارد و به لباس مطربی اشاره می‌کند که با بی‌اعتنایی از میهمانی خارج می‌شود. شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که باید از مال دنیا دوری کرد و به آرامش و عافیت فکر کرد. در زندگی، اگر انسان به دنیا توجه کند، راحتی خود را از دست می‌دهد. شاعر همچنین به خلوت و تنهایی در مقایسه با شلوغی زندگی اجتماعی اشاره می‌کند و می‌گوید که محبت و دوستی واقعی میان افرادی با روح‌های روشن برقرار است. در نهایت، او به زیبایی گل‌ها و سرمای مرگ اشاره می‌کند و حکمت‌هایی درباره عشق و دلبستگی مطرح می‌کند که انسان‌ها را به هم پیوند می‌زند. شعر به احساساتی چون تنهایی، عشق و گذر زمان پرداخته و به پیوند عمیق انسان‌ها با یکدیگر اشاره دارد.