شمارهٔ ۹۴۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو آن گلی که ز چشم و دلم چمن داری
ز آب و آینه، چون عکس، پیرهن داری
ز من مپرس که این دلشکستگی ز کجاست
ز خود بپرس که چشمان دلشکن داری
مکن به ماه من ای آفتاب همچشمی
خوش است روی تو، اما کی آن بدن داری
در آتشند مقیمان بزم او چو سپند
درآ به محفل اگر شوق سوختن داری
کلاه شعله بود آشیانه ی بلبل
چه فکر خانه در اطراف این چمن داری؟
خدا غریب مرا آفریده چون عنقا
چه مانده ای به غریبی تو چون وطن داری؟
سرت چو لاله بود خوشتر از همه اندام
به سر هوای که ای شمع انجمن داری؟
ز حرف رنگم اگر خنده آیدت چه عجب
که زعفران چو گل صبح در دهن داری
رفیق اهل تجرد نمی توانی شد
چو باد مصر اگر بوی پیرهن داری
چه گفتگو عبث ای مدعی کنی به سلیم
سخن جواب تو گوید اگر سخن داری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و احساسات عاشقانه پرداخته است. شاعر به محبوبش میگوید که تو زیباترین گلی هستی که دل و چشمانم را مشغول کردهای. او از محبوبش میخواهد که به زیباییاش مغرور نشود و به تشابهی که با ماه دارد اشاره میکند. شاعر در دلشکستگیهایش از محبوبش مینویسد و میپرسد که چرا به غریبی خود و احساساتش توجه نمیکند. در پایان، او میگوید که نباید به عنوان رفیق اهل تجرد خود را خیالپرداز کند، چرا که حقیقت و واقعیت احساسات از سخنان نشأت میگیرد. در کل، شعر به عشق، زیبایی و درد دل پرداخته و در آن عواطف عمیق و تفکرات فلسفی درباره عشق و زندگی منعکس شده است.