غزل شمارهٔ ۱۰ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای که روی تو بهشت دل و جان است مرا
ای که وصل تو مراد دل و جان است مرا
چون مراد دل و جانم تویی از هر دو جهان
از تو دل برنکنم تا دل و جان است مرا
میبرم نام تو و از تو نشان میجویم
در ره عشق تو تا نام و نشان است مرا
دم ز مهر تو زنم تا ز حیاتم باقیست
وصف حسن تو کنم تا که زبان است مرا
من نه آنم که به خود از تو بگردانم روی
میکشم جور تو تا تاب و توان است مرا
گرچه از چشم نهانی تو، خیال رخ تو
روز و شب مونس و پیدا و نهان است مرا
تو ز من فارغ و آسوده و هر شب تا روز
بر سر کوی تو فریاد و فغان است مرا
ز اندُهِ شوق تو و محنت هجر تو مپرس
که دل غمزده جانا به چه سان است مرا
دیده تا قامت چون سرو روان تو بدید
همه خون جگر از دیده روان است مرا
میکند رنگ رخم از دل پر زار بیان
خود در این حال چه حاجت به بیان است مرا؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق عمیق و وابستگی شاعر به معشوقش است. شاعر ابراز میکند که معشوقش دلیل زندگی و محبوبترین چیز در دو جهان است و هیچگاه نمیتواند از او دل بکند. او در تمام زندگیاش به یاد معشوق است و در تلاش است تا عشق او را در کلماتش وصف کند. حتی اگر معشوق از او دور باشد، آغوش و یادش همیشه با اوست. احساس عمیق شوق و اندوه ناشی از فراق نیز در شعر به وضوح دیده میشود. شاعر در نهایت میگوید که بیان احساساتش دشوار است زیرا عمق عشق و دردش فراتر از کلمات است.