غزل شمارهٔ ۱۱ سلمان ساوجی
سلمان ساوجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا
سپاه عشق، درون و برون گرفت مرا
گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند
کجا روم ز در او که خون گرفت مرا
کبوتر حرمم من، گرفت بر من نیست
عقاب عشق ندانم، که چون گرفت مرا
به سر همی رودم دود و من نمیدانم
چه آتش است که در اندرون گرفت مرا
زبانه میزند، آتش درون من ز زبان
از آنکه دوست به غایت، زبون گرفت مرا
ز بند زلف تو زد، بر دماغ من بویی
نسیم صبح ز سودا، جنون گرفت مرا
غم تو بود که سلمان نبود در دل او
بر آن مباش، که این غم کنون گرفت مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج عشق صحبت میکند که دل و دیدهاش را خونین کرده است. او به سپاه عشق که درون و بیرونش را محاصره کرده اشاره میکند و از اشکهایش میگوید که دامنش را گرفتهاند. شاعر از کبوتر حرم صحبت میکند که دیگر در دسترسش نیست و از عقاب عشق نگران است. او درباره آتش درونش و دردهایی که از عشق میکشد، ابراز ناتوانی میکند و اشاره دارد که بویی از زلف معشوقش او را دچار جنون کرده است. در نهایت، غم معشوق را به عنوان دلیلی برای دردش بیان میکند.